باز اون قصه قدیمی آهای آهای ای قصه گو
میخوام برام بگی از مرگ جادوگر بگو
از مرگ جادوگر زشت که عشقمو ازم گرفت
از مرگ راه بی عبور که چشمهاشو ازم گرفت
بگو میخوام برام بگی از مرگ روزگار بد
که تو سرنوشت من وتو بدی ها رو قلم نزد
از مرگ سیاه چال سکوت که خوبی رو از تو ربود
بین من و تو دیو بود واز فرشته خبر نبود
بگو بازم برام بگو از مرگ راه بی همسفر
که تو سیاه شب ما ستارمون شد در به در
بگو میخوام بازم بگی از مرگ اون شب سیاه
از مرگ تنهایی بگواز مرگ اون دیو سیاه
سپیده راهش رو ندید توشبهای سیاه ما
خوشی فراموش شده بود تو ظلمت شبهای ما
تقصیر جادوگر بود که بین ما دیوار کشید
اون روزی بود که بین ما هر چی خوشی بود پر کشید
بازم بیا برام بگو که قلب ما سیاه شد وازهم گسست
بگو که روزگار بد سنگی شد ما رو در هم شکست
حالا بیا برام بگو هر چی دیوار بود دیگه نیست
بگو که آفتابی شده تاریکی ها نبود ونیست
بگو تو راه سرنوشت من و تو همسفر میشیم
به عشق اون روزهای خوب دوباره همصدا میشیم
بگو بازم قصه بگو نه قصه نیست حقیقته
تلخی سرنوشت ما یه گوشه از مصیبته
حالا از اون روزای خوب هر چی مونده غنیمته
همه خاطرهای مُردمون همش یه جور حقیقته
حالا میخوام بازم بگی از مرگ روزگار بد
که تو راه زندگی خنجر به پشت ماها زد
بگو برام عزیز دل از مرگ جادوگر زشت
که اون روزها تو تنهای چه سرنوشتی که نوشت
بگو بگو که آبادم کنی بگو میخوام بگی کابوسها گذشت
بگو که ماه دراومده تاریکی از شب ما گذشت
بگو که روز رو می بینیم سپیده اومد بمونه
تودشت آفتابی ما قناری هست که میخونه
تو شب مهتابی ما عمر غصه سراومده
تو خلوت شبهای ما گُل بوسه می شکفه
باز اون قصه قدیمی آهای آهای ای قصه گو
میخوام برام بگی از مرگ جادوگر بگو
از مرگ جادوگر زشت که عشقمو ازم گرفت
از مرگ راه بی عبور که چشمهاشو ازم گرفت.
(ساره)