تبليغاتX
" هوس یک بوسه " سقوط یک فرشته

" هوس یک بوسه " سقوط یک فرشته

"زیباترین گناه عمر منی با من بمان"

در باره ما : شبانگاهان که مه می رقصد آرام
میان آسمان گنگ و خاموش
تو در خوابی و من مست هوسها
تن مهتاب را گیرم در آغوش
نسیم از من هزاران بوسه بگرفت
هزاران بوسه بخشیدم به خورشید
در آن زندان که زندانبان تو بودی
شبی بنیادم از یک بوسه لرزید

 
سال نو مبارك
 

 

" محفل آريايي تان طلايي  دلهايتان كبريايي

 

 

  شاديهايتان جاوداني مبارک باد اين روز اهورايي "

 

 

 

                   نوروزتان پيروز و سال نو مبارك.

 

"ساره"

نوشته شده توسط ساره در تاریخ چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت 8:58 بعد از ظهر



 
از تو به عشق رسيدم

 

 

از تو به عشق رسيدم به اوج روشنايي

از تو به آينه گفتم از مهر آشنايي

چه خوش بود اون روزامون

وقتي هم و ميديديم پر ميكشيد دلامون

اما چه زود تموم شد از روز به شب رسيديم

چه آمد بر سر ما از خوب به بد رسيديم

ديدي عاشق نبودي ديدي تو رو نديدم انگار عاشق نبودم

ديدي حرفا دروغ بود حباب بود و سراب بود انگار با تو نبودم

حباب بود و تموم شد سراب عمرش تموم شد

ساده از هم بريديم عمر ما هم حروم شد

ديدي منو نديدي انگار عاشق نبودي حتي سلام نكردي

انگار تو رو نشناختم از پيش من گذشتي حتي نگاه نكردي

فقط يه لحظه آني گفتم جايي اون و نديدم نه اشتباه حسم حتما تو رويا بودم

آره خدا جون خياله اون و تو خوابم ديدم چه قدر اون مهربون بود چقدر عاشقش بودم.

 

"ساره"

نوشته شده توسط ساره در تاریخ پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 11:32 بعد از ظهر



 
غریبه
 

آه ای غریبه شب را با عشق تو نوشتن

چشم سیاه آهوازچشم تو سرشتن

آه ای بهانه هرشب با اشک تو چکیدم

بهارمن کجا رفت اینجا دارم میمیرم.

 

"ساره"

نوشته شده توسط ساره در تاریخ پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ساعت 11:53 بعد از ظهر



 
دوستت دارم

 

خیلی وقته که برام تموم شدی اما اینکه به سراغ تو میام

اینکه تو دلم هنوز یکی میگه دوستت دارم

خیلی وقته از تو من گذشتم و رفتم و به آخر خط رسیدم

ولی باز تو تو نگاههای بی قرار یکی داد می زنه دوستت دارم.

 

 

"ساره"

 

نوشته شده توسط ساره در تاریخ جمعه بیست و هشتم دی 1386 ساعت 11:45 قبل از ظهر



 
ای نگاه تو
 

ای نگاه تو معنای خوب سادگی

ای صدای تو خلسه خوب عاشقی

یعنی میشه یه روزپیشم بیای و بمونی

تا که تقدیمت کنم گلهای یاس و رازقی.

 

"ساره"

نوشته شده توسط ساره در تاریخ شنبه دهم آذر 1386 ساعت 2:47 بعد از ظهر



 
تو که سوزوندی منو
 

 

 

میرم اون جا که دلم همیشه مال تو بود

میرم اون دور دورا دور که دلم عاشق تو بود

میرم و داد میزنم که دلم عاشق شده خدا جون چه کار کنم

همه جا فریاد میزنم که دلم و باختم و رفت چشماشو چه کار کنم

همیشه از ته دل همیشه بد بودی دل منو رسوا کردی دل

 اون که عشق و نمیخواد اون منو پس میزنه واله شیدا شدی دل

تو که سوزوندی منو کاش تو چشمات ذره ایی صفا میدیدم

باز دلم دوست داره چه کنه که بدی باز خودم و شیدا میبینم.

"ساره"

نوشته شده توسط ساره در تاریخ پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 ساعت 1:1 قبل از ظهر



 
بی تو یادت را یاد کردم

 

 

به یاد آن دل غمگینت اشکهایم را پاک کردم

 نبودی رفتی با تو من هر چه بود گناه کردم

دلم گرفت از این همه سکوت پر ریا  کاش می ماندی رفتی تو را حلال کردم

 به یادت بوسه ایی به نسیم سپردم شرمش گرفت بی تو یادت را یاد کردم.

"ساره"

نوشته شده توسط ساره در تاریخ دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 ساعت 11:28 بعد از ظهر



 
غریبه
 

 

آه ای غریبه شب را با عشق تو نوشتن

چشم سیاه آهو از چشم تو سرشتن 

 آه ای بهانه هر شب با اشک توچکیدم

بهار من کجا رفت؟ اینجا دارم میمیرم.

 

"ساره"

نوشته شده توسط ساره در تاریخ دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 ساعت 11:21 بعد از ظهر



 
کجایی؟

 

 

 

 

كجايي اي پرستوي مهاجر  كجايي اي همه الفاظ شاعر 

 

كجايي اي همه فسانه از تو  افسون شدم و افسانه از تو

 

شعر از تو شاعرانه از تو   عشق از تو عاشقانه از تو

 

كجايين اي همه شبهاي شبگرد  كجايي تا ببيني نگاهم از نگاههاي تو تب كرد.

 

 

   "ساره"

نوشته شده توسط ساره در تاریخ سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت 0:21 قبل از ظهر



 
عاشقانه ها
¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´o¶$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$¶¶¶
¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶$$$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´7¶$$$$¶¶¶¶¶$$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´1¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¢´´´¶¶$$$$¶¶$$¶¶$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´¶¶¶¶¶$¶¶¶¶¶¶¶¶1´´¶¶¶$$$$$$$$$$$$¶¶¶¶¶¶$¶¶
¶´¶¶¶¶$$$$$$$$??¶¶¶¶´´´¶¶$$$$$$$$$$$$$$$¶$¶¶¶
¶¶¶¶¶¶$$$$$$¶$$$$$¶¶¶´´¶¶$$$$$$$$$$$$$$$$$$¶¶
¶¶¶¶$$$¶¶¶¶¶¶¶$$$$¶¶¶$´¶¶¶¶$$$$$$$¶¶¶¶¶$$$$¶¶
¶¶¶¶$$$¶$$$$¶$$$¶¶¶¶¶¶¶¶¢¶¶¶¶$¶¶¶¶¶$????????¶
¶¶¶$$$$¶$$$$¶$$$$$$$$$$¶´´o¶¶¶¶¶¶¶??$$$$$¶¶¶¶
¶¶¶¶$$$¶¶$¶¶¶¶$$$$$$$$¶¶¶´´´¶¶¶7´$$$¶$¶¶$$$¶¶
¶¶¶¶$$$$$$¶$$¶$$$$$$$$$¶¶´´´´´´´¢¶¶$$$$$$$$¶¶
¶¶¶¶¶¶$?$$¶$$$$$$$$$$$$$¶¶´´oo´´¶¶$$$¶$$$$$$¶
¶´¶¶¶¶¶$$$$$¶¶¶¶¶¶¶$$$¶¶¶¶¶´7´7¶¶$$$$$$$$$$$¶
¶´´´¶¶???$???$¶¶$$$¶¶¶¶¶¶¢´´´¶¶¶¶$¶¶$$$$$$$$¶
¶´´´?¶$$??$$$??¶¶$$$¶¶o´´´´´¶¶¶$$$$$$$$$$$$¶¶
¶´´´´¶¶$$?$?$$?$¶¶¶¶¶?´´´´¢¶¶¶$$$$$$$$$$$¶¶$¶
¶´´´´o¶¶$?$$$???$¶¶¶¶´´´?¶¶¶$$$$$$$$$$$$$¶$$¶
¶´´´´´¶¶¶$$$$??$?¶¶¶¶´¶¶¶¶$?$$$$$¶¶¶$$$$¶$$$¶
¶´´o¶¶¶$¶¶¶¶$$?$??¶¶´´¶¶¶$$$$$$$$$$$$$¶¶$$$$¶
¶¶¶¶¶¶$$$$¶¶¶$??$$¶´´´¢¶¶$$$$$¶$$$$$$¶¶¶$$$$¶
¶¶¶$$$$$$$¶¶¶¶$$$$¶¶1´´¶¶?$$$¶$$$¶$$$$$$$$$$¶
¶¶$$??$$$¶$$$¶¶$$$$¶¶¶´¶¶$$$$$$$$$$¶¶$$$$$$$¶
¶???$$$$$$$¶¶$$$$$$?¶¶¶¶¶$$¶¶$$$¶¶¶$$$$$$$$¶¶
¶$¶$$$$$$$$$¶¶$¶$$$$$$$$$$$¶¶$$$$¶$$¶¶¶$$$$$¶
¶$$$$$$¶$$$$¶$¶¶$¶$$¶¶$$$$$$$$$¶¶$$¶$$$¶$$$$¶
¶$$$$$$¶$$$$¶$$¶?¶$$$$$$$¶$$$$$$¶$$¶$$$¶$$$$¶
¶¢¶¶$$$¶$¶¶¶¶¶$$¶¶$$$¶¶$$$$$$$$$¶¶$$$$¶¶¶$$$¶
¶¢$¶$$$$$¶$$$$$$¶¶$¶¶¶¶$$$$$$¶¶¶$$$$$$$¶¶¶¶¶¶

 

"ساره"

نوشته شده توسط ساره در تاریخ سه شنبه نهم مرداد 1386 ساعت 2:28 بعد از ظهر



 
میخوام به فردا برسم
 

 

شب و آتیش میزنم تو تب و تاب زندگی میخوام تو مال من بشی

زمستونها بهار بشه گلهای یاس و رازقی میخوام تو مال من بشی

آهای آهای بهارمن بهونه دست من نده  که عشق تو بهونمه

صدای روز و شب نیاد خورشید بره ماه در بیاد صدای تو تو گوشمه

"میخوام به فردا برسم از تاریکی حرفی نزن خاکستری ها رو نگو روز منو پرده زده"

 

"ساره"

نوشته شده توسط ساره در تاریخ سه شنبه نهم مرداد 1386 ساعت 2:17 بعد از ظهر



 
چه زود دير شد و باز نشناختمش!!!!!!!!

 

 

 

 

امشب او مرا بوسيد ندانستم كه بود و از كجا آمد،تا به خود آمدم تنگ مرا در آغوش گرفت و بوسه ايي مست از لبانم ربود، شايد مسافر آسمان بود كه از شهر خورشيد ميامد يا از آن سوي آسمان پر ستاره،دم صبح با خورشيد رفت، آري او بود كه مرا مستِ نگاهش ساخت خيره در چشمانم نگرسيت و عاشق شد،شايد از خماري چشمانم گريخت يا از گرمي تن عريانم هرسناك از ترس رسوايي،كاش او را بار ديگر مي ديدم و از خودش مي پرسيدم كه ،كه بود و كيست؟كاش او را ميشناختم،همانندِ شبنمِ دمِ صبح كه گل را به بوسه ايي مست مي سازد مرا با بوسه ايي داغ  از لبانش در گرمي  تن عريانش  ذوب كرد و در مسلخ تنهايي و رسوايي رها كرد و رفت،اين همه سال از رفتن او مي گذرد و باز دلم تنهاست،باز دلم دلتنگ است و هواي چشمانش را دارد آه پس از اين همه سال  از رفتن او باز دريغ و افسوس همچون آه سرديست كه لبانم را ميسوزاند و مزين به غم و دلم را دلتنگِ از دست  دادنِ چشمانش مي سازد و همچون خوره وجودم را ميسوزاند كه اين ديوانه كه بود و از كجا آمد و به كجا رفت؟كه با آمدنش زندگي را از من ربود و با رفتنش مرا رسواي عالم ساخت كه هنوز مي گويم چه زود دير شد و باز نشناختمش!!!!!!!!

 

(ساره)

نوشته شده توسط ساره در تاریخ جمعه یکم تیر 1386 ساعت 0:0 قبل از ظهر



 
كا ش
 

 

 

كا ش خوب هر روزي من  تو سهم چشمهاي من بودي

كاش از اين همه دنيا و آدمهاش فقط تو مال من بودي

حيف كه داشتن تو وخنده های عاشقت قصه هزار و یکشب شد ومرد

حیف که نیستی تا ببینی گریه هامو که مثل خوره به جونم افتاد و وجودم و خورد.

 

 

 

(ساره)

نوشته شده توسط ساره در تاریخ سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 ساعت 10:34 بعد از ظهر



 
نگاه تو

 

 

 

نگاه تو انگار بهشت دوري است كه دلم ديوانه وار

 

آن را مي جويد و چنان كه مي يابد تو آن بهشت را ويران كرده اي.

 

"ساره"

نوشته شده توسط ساره در تاریخ پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 11:37 بعد از ظهر



 
بي تو يادت را ياد كردم

 

به ياد آن دل غمگينت اشكهايم را پاك كردم

نبودي، رفتي با تو من هر چه بود گناه كردم

دلم گرفت از اين همه سكوت پر ريا كاش مي ماندي، رفتي تو را حلال كردم

 به يادت بوسه ايي به نسيم  سپردم شرمش گرفت بي تو يادت را ياد كردم.

 

"ساره"

نوشته شده توسط ساره در تاریخ پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 11:35 بعد از ظهر



 
چشمانم چشم بیگانه ایی را تراشه نداده است!

 

 

 

 

از باده کهنه شراب لبانت از گرمای تنت وجودم ذره ذره خواب شد

تو ندیدی که چه آتشی چه آتشی بر خرمن دل افتاد که آتش گرفت آب شد

دلم گرفت بی توازاین ظلمت ملال در این سکوت شب چه آمد بر سرم بی تو

که دل هر روز می بارد زتنهایی همه زخمم زخم روزگار شد بی تو

 

بی تو ای آتش دل ،سرو روان،عشق نهان اسیر ظلمت شبم

چو از راه بی بازگشت خاطرات زندگی باز گردی دخیل بسته ام

بیا ای محبوب رویایی که به چشمان سیاهت دخیل بسته ام

که گر باشد و بیایی هوای صحن دلم را به نفسهایت آویز بسته ام

 

ای که دلاویزیوو دلاویز ترین تک ترانه گیتار زندگی

یعنی شود که تو آیی  من به شکرانه قدمت سر دهم آواز بندگی

یعنی شود ز آمدنت سیه چشم من بگسلم پیله های خستگی

پیش صحن چشمانت سجده کنم عشق و دل بستگی

 

ان قریب بی تو به گوش می رسد هوای مسمو مسلخ گاه تنهایی

که ظلمت بر سر گور تنهای پای افشانی می کند به رسوایی

دیر زمانی است که در بت خانه قلبم را به روی خلق بسته ام

مگر نمی بینی که جز تو ای محبوب رویایی همه بت ها را شکسته ام؟

 

بت خانه قلبم دیر زمانی است که رسوای تو بوده و هست

که جز نقش و نگار چشمان تو چشم بیگانه ای را تراشه نداده است!

خود گوای گو دلبر زیبا روی من به پاس این وفاداری

 به پاس عشق این همه دلبری ودلداری

 

 

  تنهایی بی تو سزاوار است؟که بمانم تا ابد بی تو؟

رسوایی این چنین بی تو برای دلبر خسته سزاوار است؟

می گویی چه گستاخ است دلی این گونه بی پروا که می نالد زتنهایی

به تنگ آمد دل شیدا که این چنین حاضر شد به رسوایی

 

سنگ دل می خواهم به مُلکت راه یابم آب در دیده بنشست و دل بسوخت

برای کدامین سنگدل روزگار نامه عهد سیاه کرده ای که ناله هایم چاره ایی ندوخت

از بار گاه قلبت به چشمانت فرمان دادی که مرا از ملکت برانند

به سپاهیان نی نی چشمانت فرمان جنگ دادی که مرا بی تو بخوانند

 

دیر زمانی است که در بت خانه قلبم را به روی خلق بسته ام

مگر نمی بینی که جز تو ای محبوب رویایی همه بت ها را شکسته ام؟

بت خانه قلبم دیر زمانی است که رسولای تو بوده و هست

که جز نقش و نگار چشمان تو چشم بیگانه ایی را تراشه نداده است!

 

 

(ساره)

نوشته شده توسط ساره در تاریخ سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 ساعت 7:25 قبل از ظهر



 
عشق سوت و کور

 

 

 

 

یه روز میاد تو می بینی عشقمون سوت و کور شده

این دنیای قشنگ ما رو سرمون اشک شور شده

یه روز میاد عزیز من قلب منو تو می شکنی

که اومدنی رفتنیه با حرفات تو گوشم میزنی

یه روز میاد قصر بلورین منو رو سرم آوار می کنی

میری و پوزخند به عشقم می زنی خاطرم وخوار می کنی

آره عزیز عیب تو نیست عیب از روزگار بد

که با بدیهای زمون با عشقای دروغکی سیلی تو گوش ما ها زد

بهش می گه با آب و تاب عزیزمی،تو نباشی من می میرم

پشت سرش "میخواد بره خوب به درک اون نباشه من بمیرم؟"

عشقا همه دروغ شده دوستی هم دوستی قدیم چشما چه بی فروغ شده

گریه ها هم گریه نیست حادثه های عشق ما چقدر شلوغ پلوغ شده

عجب بر این دوره زمون میگه می خوای بمون میخوای نمون

آره دیگه خسته شده میخوای برو میخوای بمون

شرمم گرفت از زندگی نفرین بر این آوارگی

با تو هستم ساده دل،دل خسته شد از سادگی

آره یه روز میاد تو می بینی عشقمون سوت و کور شده

این دنیایی که ساخته بودیم رو سرمون اشک شور شده

 

 

(ساره)

 

 

نوشته شده توسط ساره در تاریخ سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 ساعت 7:18 قبل از ظهر



 
راز دل

 

 

راز دل با تو بگویم آمدی اما فلک نگاهت را در نگاهم نقش سرابی کرده بود

پری چهره من گر بی وفایی کرده این دل بگو شاید شعرم گستاخی کرده بود

آرزویی و خوش می پروراند در سرم باده رنگین لبهای تو را

پر ناز و نیاز گشته این دل که بی محابا فریاد می زند نام تو را

در طلب عشق تو مهربانا قلمم قاصر شد ،شعر من باطل شد

اشک،آه و فغان به فریادم نرسید بی تو حرفها هم باطل شد

از برزخ و دوزخ چه می پرسی ز من روز و شب اینجا برایم دوزخ است

 رُخت در دیدگانم ماوا نمی گیرد روز و شب اینجا برایم برزخ است

جانا جرم ستاره چیست گر شبم بی فروغ مانده؟شعرم نا تموم مانده؟

گناه کرد این دل،جام لبهای تو نوشیداز آن عشقم دروغ مانده؟

 

(ساره)

نوشته شده توسط ساره در تاریخ جمعه یازدهم اسفند 1385 ساعت 11:16 بعد از ظهر



 
پرنس من

 

 

 

یک پرنس در چشمان من خود نمایی می کند، من از چشمان او می ترسم

می خواهم با او پرواز کنم بالاتر از ماه تا امشب اما تو بال پرواز مرا چیدی

 تا دوباره اسیر دخمه های تاریکی شوم و باز در توهمی بی پایان،به تو سوگند

که چشمانت دروغ می گوید راز صد ساله قلبت را.

 

(ساره)

نوشته شده توسط ساره در تاریخ جمعه یازدهم اسفند 1385 ساعت 11:14 بعد از ظهر



 
کاش باور تو این قده سخت نمی شد

 

 

 

کاش جمله دوست دارم شعر نبود

جمله ای خفته در هزار مثنوی نبود

کاش دنیا خودش و به دیو قصه ها نمی داد

کاش همه چیز راست بود و از دروغ خبر نبود

کاش باور تو این قده سخت نمی شد

کاش مستی میشی چشات قصه نبود

کاش شعرم بوی رخوت نمی داد

کاش واقعا بودی و از تنهایی حرفی نبود

کاش بوسه ایی که از لبهات می گیرم روزی به لبم زهر نشه

کاش آسمون آفتابی  بود و از تیرگی ماتم نبود

کاش بال پرواز کبو ترها واسه تنهایی نمی سوخت

کاش حادثه رفتن تو واسه اشک شب مرثیه نبود

کاش پر پروانه به حرارت شمع نمی سوخت

کاش با تو می موندم و از رفتن شعری نبود

کاش تو که میگی با تو هستم خوب من موندنت رفتنی نداشت

کاش نمی دید چشمام تنهایی و یا تو دلم ترسی نبود

کاش هیچ وقت نمی دیدم گریه ستاره رو،رو شونه ماه

می دونم داری واسه همیشه میری

اما تا حالا این قده چشمام اشکی نبود

کاش باور تو این قده سخت نمی شد

کاش مستی میشی چشات قصه نبود.

 

(ساره)

نوشته شده توسط ساره در تاریخ یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 ساعت 6:0 بعد از ظهر



 
تا آخر دنیا تا قیامت

 

 

 

به تو گفتم که دلت تا ابد با من می مونه

گفتی این و من نمی دونم این و روزگار می دونه

به تو گفتم من غریبم ضریح چشمات طلا یی است

گفتی مهربون عاشق ،عشق تو چقدر الهی است

به تو گفتم یعنی یه روزی تنهام میذاری و میری واسه همیشه؟

تو گفتی رسم روزگار همینه موندن تا ابد نمی شه

به تو گفتم سردی ،سنگی و حرفات از جنس بی وفائیست

گفتی تو چه ساده ای دختر موندنت با من خوش خیالیست!

به تو گفتم ساده نیستم مرد من،تو سنگی و من از جنس شیشه

تو گفتی آخه دیوونه دوستی سنگ و شیشه نمی دونی نمی شه؟

به تو گفتم اون قدر میگی تا دلم دیوونه تر شه

به پات تا ابد بسوزه مثل گل پرپر شه

تو گفتی مثل فصل بهار قشنگی،گاهی مثل زمستونی میباری

گاهی هم مثل گل اطلسی و مریم و یاسی یا مثل گل قاصدکی خبر خوشی میاری

به تو گفتم اگر خوبم نازنین پس چرا پیشم نمی مونی؟

دائم دم از رفتن می زنی و پیش چشمام می ذاری پشیمونی؟

گفتی گل سرخم پشیمون از عشق تو نیستم آخه نمی مونم

پشیمون میشم چون باید برم و نمی تونم بمونم

به تو گفتم تو سیاه چشمات جون عاشق از نگات هیچ نمی دونم

مهربون دلم اسیره حالا که میری به سلامت اما عشقم و پس نمی گیرم

گفتی شرمنده چشمات می شم وقتی به من  خیره می شی

دیوونه اون قده عاشقت می شم تا از دلم جدا می شی

 گفتم گاهی حرفات بوی عشق می ده بوی خوبی و رفاقت

راستی بگم آرزوم همینه که بیای پیشم بمونی تا آخر دنیا تا قیامت .

 

(ساره)

 

نوشته شده توسط ساره در تاریخ یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 ساعت 5:54 بعد از ظهر



 
ساقیا می در قدح زن

 

 

 

 

 

ساقیا می در قدح زن که فریبا لُعبتی می آید

شادی مجلس عیش و نوش افزون کن که زیبا دلبری می آید

شب عشق است امشب وعده دیدار به دلدار بده

وقت عیش است مُطرب،سازی بنواز زان مواعید بده

شمع بیافروزید ،عود افشانی کنید یار به سرای ما می آید

رقیبان همگی برخیزید،یار منت نهاده به سرای ما می آید

عهد و پایداری شیرین سخنان از ازل شهره آفاق شده

حاجتم را بده که به تماشای رخت دنیا بر سرم آوار شده.

 

(ساره)

 

نوشته شده توسط ساره در تاریخ جمعه پانزدهم دی 1385 ساعت 12:57 بعد از ظهر



 
احساس تو

 

 

 

ماه روی زیبای من  زمانی که خسته تر از همیشه تو را صدا می زنم نیستی تا مرا به باغ فرشته ها،ستاره های روشن بی پایان بشارت دهی،یادم هست به من گفتی در شب تیره ستاره با ما هست و برای اینکه به آرامش برسی در زیر باران قدم بزن تا در زیر قطرات  عاشق باران رخوت چندین ساله وجودت را شستشو دهی و آن زمانی است که در کوچه پس کوچه های زندگی معنی ناب لحظات با من بودن را خواهی چشید که بودن با من آن نیست که تو می خواهی بلکه آن چیزی است که در وجودت احساس می کنی و آن عشق است .

 

 

(ساره)

نوشته شده توسط ساره در تاریخ جمعه پانزدهم دی 1385 ساعت 12:53 بعد از ظهر



 
شب یلدا

 

باز هم می گویند شب یلداست، شب بلند عاشقان، شب رسوایی شعر های عاشقی

شب شاهنامه فردوسی شب غزلیات حافظ،امشب به یاد تو تفاعل زدم،به یاد چشمانت

که قلبم را در شبی مهتابی ربود و از آن خود کرد آری از چشمانی سخن می گویم

که همیشه در عمق آنها شب یلدای من است و در نی نی آنها خدا را به نظاره می نشینم

به یاد نفس هایت که همیشه گرمای بستر زندگی من بوده و هست ،تفاعل زدم،به یاد بوسه

هایت که شراب انگبین جام لبهای من  است آن زمان که به عشق لبانت نطفه ایی از هوس را در دلم شکوفا می کند و مستی تنگ در آغوش فشردنت همچون غمی دیرینه در دلم سر باز می کند چه بگویم که به یاد وجودت تفاعل زدم ولی دریغ و صد افسوس که تا نیایی ،زندگی من همیشه شب یلداست و ظلمت تیره شبم را روزنی از روشنایی نخواهد کاوید تا به سپیده صبح پیوند دهد به راستی مهربان من تو نیز در این شب یلدا به یاد تنهایی من تفاعلی بزن شاید در غزل حافظ خواندی که بازگردی چون در تفاعلی که به یائد چشمانت زدم آمده بود یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور آه که باز هم می گویند شب یلداست،شب بلند عاشقان اما سالها گذشته و هنوز برای من  بی تو همان شب یلداست.

 

 

(ساره)

 

نوشته شده توسط ساره در تاریخ جمعه پانزدهم دی 1385 ساعت 12:51 بعد از ظهر



 
ای قصه گو از مرگ جادوگر بگو

 

 

 

باز اون قصه قدیمی آهای آهای ای قصه گو 

میخوام برام بگی از مرگ جادوگر بگو

از مرگ جادوگر زشت که عشقمو ازم گرفت

از مرگ راه بی عبور که چشمهاشو ازم گرفت

                                                                                                       

 

بگو میخوام برام بگی از مرگ روزگار بد

که تو سرنوشت من وتو بدی ها رو قلم نزد

از مرگ سیاه چال سکوت که خوبی رو از تو ربود

بین من و تو دیو بود واز فرشته خبر نبود

 

بگو بازم برام بگو از مرگ راه بی همسفر

که تو سیاه شب ما ستارمون شد در به در

بگو میخوام بازم بگی از مرگ اون شب سیاه

از مرگ تنهایی بگواز مرگ اون دیو سیاه

 

سپیده راهش رو ندید توشبهای سیاه ما

خوشی فراموش شده بود تو ظلمت شبهای ما

تقصیر جادوگر بود که بین ما دیوار کشید

اون روزی بود که بین ما هر چی خوشی بود پر کشید

 

بازم بیا برام بگو که قلب ما سیاه شد وازهم گسست

بگو که روزگار بد سنگی شد ما رو در هم شکست

حالا بیا برام بگو هر چی دیوار بود دیگه نیست

بگو که آفتابی شده تاریکی ها نبود ونیست

 

بگو تو راه سرنوشت من و تو همسفر میشیم

به عشق اون روزهای خوب دوباره همصدا میشیم

بگو بازم قصه بگو نه قصه نیست حقیقته

تلخی سرنوشت ما یه گوشه از مصیبته

 

حالا از اون روزای خوب هر چی مونده غنیمته

همه خاطرهای مُردمون همش یه جور حقیقته

حالا میخوام بازم بگی از مرگ روزگار بد

که تو راه زندگی خنجر به پشت ماها زد

 

بگو برام عزیز دل از مرگ جادوگر زشت

که اون روزها تو تنهای چه سرنوشتی که نوشت

بگو بگو که آبادم کنی بگو میخوام بگی کابوسها گذشت

بگو که ماه دراومده تاریکی از شب ما گذشت

 

بگو که روز رو می بینیم سپیده اومد بمونه

تودشت آفتابی ما قناری هست که میخونه

تو شب مهتابی ما عمر غصه سراومده

تو خلوت شبهای ما گُل بوسه می شکفه

 

باز اون قصه قدیمی آهای آهای ای قصه گو

میخوام برام بگی از مرگ جادوگر بگو

از مرگ جادوگر زشت که عشقمو ازم گرفت

از مرگ راه بی عبور که چشمهاشو ازم گرفت.

 

 

 

 

(ساره)

 

 

 

نوشته شده توسط ساره در تاریخ جمعه دهم آذر 1385 ساعت 2:37 بعد از ظهر



 
بت خانه قلبم

 

 

 

از باده کهنه شراب لبانت از گرمای تنت وجودم ذره ذره خواب شد

تو ندیدی که چه آتشی بر خرمن دل افتاد که آتش گرفت آب شد

دلم گرفت بی توازاین ظلمت ملال در این سکوت شب چه آمد بر سرم بی تو

که دل هر روز می بارد زتنهایی همه زخمم زخم روزگار شد بی تو

 

بی تو ای آتش دل ،سرو روان،عشق نهان اسیر ظلمت شبم

چو از راه بی بازگشت خاطرات زندگی باز گردی دخیل بسته ام

بیا ای محبوب رویایی که به چشمان سیاهت دخیل بسته ام

که گر باشد و بیایی هوای صحن دلم را به نفسهایت آویز بسته ام

 

ای که دلاویزی و دلاویز ترین تک ترانه گیتار زندگی

یعنی شود که تو آیی  من به شکرانه قدمت سر دهم آواز بندگی

یعنی شود ز آمدنت سیه چشم من بگسلم پیله های خستگی

پیش صحن چشمانت سجده کنم عشق و دل بستگی

 

ان قریب بی تو به گوش می رسد هوای مسموم مسلخ گاه تنهایی

که ظلمت بر سر گور تنهای پای افشانی می کند به رسوایی

دیر زمانی است که در بت خانه قلبم را به روی خلق بسته ام

مگر نمی بینی که جز تو ای محبوب رویایی همه بت ها را شکسته ام؟

 

بت خانه قلبم دیر زمانی است که رسوای تو بوده و هست

که جز نقش و نگار چشمان تو چشم بیگانه ای را تراشه نداده است!

خود گوای گو دلبر زیبا روی من به پاس این وفادای

 به پاس عشق این همه دلبری ودلداری

 

 

 تنهایی بی تو سزاوار است؟که بمانم تا ابد بی تو؟

رسوایی این چنین بی تو برای دلبر خسته سزاوار است؟

می گویی چه گستاخ است دلی این گونه بی پروا که می نالد زتنهایی

به تنگ آمد دل شیدا که این چنین حاضر شد به رسوایی

 

سنگ دل می خواهم به مُلکت راه یابم آب در دیده بنشست و دل بسوخت

برای کدامین سنگدل روزگار نامه عهد سیاه کرده ای که ناله هایم چاره ایی ندوخت

از بار گاه قلبت به چشمانت فرمان دادی که مرا از ملکت برانند

به سپاهیان نی نی چشمانت فرمان جنگ دادی که مرا بی تو بخوانند

 

دیر زمانی است که در بت خانه قلبم را به روی خلق بسته ام

مگر نمی بینی که جز تو ای محبوب رویایی همه بت ها را شکسته ام؟

بت خانه قلبم دیر زمانی است که رسولای تو بوده و هست

که جز نقش و نگار چشمان تو چشم بیگانه ایی را تراشه نداده است!

 

(ساره)

نوشته شده توسط ساره در تاریخ جمعه دهم آذر 1385 ساعت 2:27 بعد از ظهر



 
میگویی عشق زندان است و عاشق زندانبان عدالت!

 

 

 

 

یکی بیاد از اون ور نور از عشق تازه تر بگه

از فردا و زندگی بگه تا دلم عاشقش بشه

خسته شد و به تنگ اومد دلم از این روزای تنهایی

تو این دنیا به تنهایی نه دل دارم نه دلداری

 

تو میگویی کمی خستگی در کن مقصد همین جاست

در دل تنگم سُکنی گزین بمان خانه کوچکت همین جاست

عزیز دل محبوب رویایی مگر دلت جای بهتری دارد؟

مگر تنها شدی تنها مگر عشقت زندان ندارد؟

 

مگر چشمت به پای کشیده و رسوا ندارد؟

تو میگویی دلم زندان دارد و زندانبان ندارد!

سر پر شور دارد ولی شیدا ندارد!

تن تب دار دارد و لیلا ندارد!

 

تو میگویی که زندانی بهتر از زندان قلبت نیست

چه پر شوری که میگویی منزلی عاشق تر نیست

که زندانبان آن باشم و بمانم تا ابد با آن

بگو مگر عشق زندان است که زندانبان بماند تا ابد با آن

 

شنیدم گفته ای آری عشق زندان پرنده زندانی است

نمیدانی پرنده بی هوا مرده که در زندان تو زندانی است

تو میگویی عشق زندانبان لایقی خواهد بداند این چنین کاری

که از زندان نهراسد عشق و به رسوایی رود سوی هر یاری!

 

ولی ای محبوب زیبا من این چنین درباورم نیست

نگفت کس با من ازاین روچنین قصه ای در خاطرم نیست

هرگز در خاطرم نیاید که عاشق زندانبان است عشق زندانی

در باور باور من عشق آسمان است و عاشق هوای بارانی

 

ولی در این دنیا، این چرخ و فلک و در این بازار مکاره

که رسمش را از دیر باز بر سر هر کوی و برزن زاده

عشق اسارت خواهد وعاشق پرنده ایی اسیر اسارت

از این است که میگویی عشق زندان است و عاشق زندانبان عدالت!

 

 

(ساره)

نوشته شده توسط ساره در تاریخ جمعه دهم آذر 1385 ساعت 2:24 بعد از ظهر



 
اگه یه وقت عاشقم بشی

 

 

 

 

نذر و نیاز کرده بودم که اگه یه وقت عاشقم بشی

فدات کنم هر چی دارم تا که یه وقت جدا نشی

پیش خدا گفته بودم اگه یه وقت عاشقم بشی

با تو بمونم تا ابد یه وقت نرم تنها بشی

 

 

هزار دفعه گفته بودم اگه یه وقت عاشقم بشی

چه کار کنم همیشه دوستم داشته باشی

زیر بارون زیر لب خونده بودم اگه یه وقت عاشقم بشی

همیشه با من بمونی سرور و سالارم بشی

 

فریاد زدم پیش همه اگه یه وقت عاشقم بشی

داد بزنم که عاشق و دیوونتم تا بیشتر عاشقم بشی

تو بگو چه کار کنم که اگه یه وقت عاشقم بشی

دل برگ گلت رو نرنجونم که تو ازم رها بشی

 

رو به آسمون دعا کرده بودم که اگه یه وقت عاشقم بشی

شعر عاشقونه خوب بدونم که دیوونه وار دوستم داشته باشی

اما حالا خوب میدونم که اگه یه روز عاشقم بشی

اومدی تا ابد پیشم بمونی نمی خوای دیگه ازم جدا بشی

ایمان آوردم به اون لحظه که اگه یه وقت عاشقم بشی

فدات کنم زندگیم و تا که ازم جدا نشی

پیش خدا گفته بودم اگه یه وقت عاشقم بشی

با تو بمونم تا ابد یه وقت نرم تنها بشی

 

 

(ساره)

نوشته شده توسط ساره در تاریخ جمعه دهم آذر 1385 ساعت 2:20 بعد از ظهر



 
ریسمان جان من از هم گسست

 

 

 

 

 

 

آره بهش بگین بره رویا هامو به هم نریزه

بهش بگین بره تا یادم بره چقدر دوست داشتنی و عزیزه

باورت هرگز نمی شه این چنین از پیشت برم

آخه نا گزیر به رفتنم چه کنم باید از اینجا برم

تو رویاهام هنوز تو خوبی، بکری هنوز مثل روز اولی

تو خاطر خاطره هام هنوز می مونی با اینکه چشمات میگه راه آخری

تیشه بر رسوایی این دل بزن که دلم رسوا شده

پیش همه رازش عیان شده ، بی ریا شده ،ساده شده

تو که ریشه بر رسوایی دلم خوب می زنی تیشه بر جانم بزن

دگر روز و شب معنا نداره بی تو از فردا دم نزن

سنگدل رفتی و یادی از دل تنها نکردی

ساده گفتمت بر گرد ولی اعتنا نکردی

گوشه ایی  کنج عزلت گزیدم از این که او سر یاری ندارد

روز وشب دل به من نهیب زند تنها شدی او با تو کاری ندارد

گریه هایم را نمی بینی دگر عقده هایم ناگشوده در دلم

اشکها خشک شد روی گونه ها از درون سوزانده تنهایی تنم

بغضهایم ابر بارانی شده شکوه هایم سر برافراشته به لب

این تن تب دار را مرحم تویی در سکوت مهتاب شط ِ شب

حیف از این تن ،حیف از این جان و حیف از این اشکهای شور

راه بی وفایی بر من گشودی حیف از آن رویای دور

دل ساده پرت شد از میدان عشق تو دندانه قلبش شکست

آوارگی آوار شد بر جان من بند بند ریسمان جان من از هم گسست.

 

"ساره "

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط ساره در تاریخ یکشنبه چهاردهم آبان 1385 ساعت 2:20 قبل از ظهر



 
گُمان مبر که از من دوری

 

 

 

 

 

شبها که خیالت چشمهایم را خیس اشک می کند با خود می گویم آیا یادی از من در خاطر خاطره هایش مانده یا همچون دیوانه ای که از قفس می گریزد او نیز از یاد من گریزان است؟ کاش می شد به او بفهمانم که عاشقش هستم . آه ! دلم تنگ وگرفته نمی دانم با گذر زمانی که مرا از یاد و خاطره آن بیشتر می زداید و یاد و خاطره اش را در دلم ریشه دار تر می کند چه کنم و به کدامین ملجاء پناه برم . آه ! خداوندا خدایا چرا هر که را دوست داری از تو می گریزد و آنکه که را دوست نداری تا آخر دنیا می خواهد با تو باشد . آه ! نفرین بر این قانون به هر که می گویم می گوید این قانون روزگار است وای بر این روزگار که با وفاییها را برده و بی وفاییها را بر جای گذاشته ، دل بردن را برده و دل شکستن و دل تنگی را بر جای گذاشته ، شادی را برده و غم را برجای گذاشته ، دل آرام را برده و دلشوره را برجای گذاشته و هزاران هزار چیز خوب دیگر که در قلم نمی گنجد چرا روزگار رحم و مُروتی در خود نمایان نمی کند هر چه یار و ماه روی جهان است با تو سر کج خلقی دارند و بی وفایی در آن رخسار زیبایشان به چشم می خورد گاه از خودم می پرسم عاقبت کار این دنیا با تمام بی رحمی هایش به کجا می رسد؟ گر تو می دانی به من بگو گر آواز بهتری بر تلی از خاک دنیا می توانی بنوازی بگیر و بزن ،بزن و جان مرا از این  دلتنگی به آوازت دمی خوش کن یا اگر می دانی آواز خوشی در کار نیست برای ساز نا کوک زمانه گیتارت را بردار و ببر و دشنه بیار و جانم بگیر ،تیشه بردار و بر ریشه جانم بزن که جان به لب رسیده و دلبر از سر مهربانی با این دل تنهایم در نمی آید، هر چه از خوبی و مهر در این دنیا بود زیر گوشش زمزمه کردم ولی در دل همچو سنگش ناله ها و شکوه ها و زمزمه هایم اثر ندارد بگذار در این متنی که سیاه کردم صادقانه با تو سخن بگویم که هر چه بوده وهست برای تو بوده وبس، اگر دروغگویم کردی ،اگر نامهربانم خواندی ،هر چه بوده برای چشمانت بود که دیوانه ام کر د برای چشمان سیاه و ساده تو چشمان بی آلا یشت که به وقت نگریستن در چشمانم شرم از خیره شدن داشت . محبوب رویایی من بی تو با زمین و آسمان هم قهرم اگر می بینی دیگر کمتر سراغی از تو می گیرم بدان دلیل بر بی وفایی من نیست اگر تو را نمی بینم در دریای یادم غوطه ور هستی ، در خاطر خاطره هایم سکنی گزیده ای و آشیانه ایی محکم بر پای داشته ایی اما چه کنم که چشمانت مدتی است با من سر ناسازگاری دارند و می خواهند مرا از خود برانند ومن برای اینکه گُمان مبری قصد آزار و یا اذیتت را دارم بنا بر مصلحت زمانه دوری گزیده امِِ. اما گُمان مبر که از من دوری بدان که در اعماق قلبم هنوز بر تو مشتاقم و هنوز آرزوی صعود به قله آرزوهایت آرزوی من است هنوز در دل می گریم از اینکه به من از تو فاصله ای نیست اما مجبورم که دوری از تو را بر گزینم . یاد این شعر افتادم اما نمی دانم از کیست که می گوید:

 

"دیری است که از خانه خرابان جهانم

بر سر فرو ریخته ام چلچله ایی نیست

در حسرت دیدارتو آواره ترینم

هر چند که تا منزل تو فاصله ایی نیست"

 

"ساره"

 

 

نوشته شده توسط ساره در تاریخ یکشنبه چهاردهم آبان 1385 ساعت 2:4 قبل از ظهر



 
 


CopyRight| 2009 , havase1boose.Blogtaz.com , All Rights Reserved
Powered By Blogtaz | Template By: dreese